راز عظمت دانه

۳۳ بازدید

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود...

راز عظمت دانه

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت.

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و فریاد می زد و می گفت: من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید.

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی، از این همه گم بودن و کوچکی، یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی مرا کمی بزرگتر می آفریدی.

خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر می کنی.

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد، ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند. سالها بعد دانه کوچک سپیداری بلند و باشکوه شد که هیچکس نمی توانست نادیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

خواهر عزیز من!

گوهر وجود من و تو مثال همین دانه است، تا از دید نامحرمان پنهانش نکنیم به شکوه، بلندی و عزت شایسته مان نخواهیم رسید.

(۰) دیدگاه