از مردانگی تا درماندگی

۶۹ بازدید

مردی نابینا زیر سایه درختی نشسته بود!

مردی نابینا زیر سایه درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی می توان به پایتخت رفت؟
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید :احمق،‌ راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌ برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: از رفتار آنها ... پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد... ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.

همیشه رفتار انسانها ناشی از شخصیتی است که در آنها شکل گرفته، گاهی پر از بزرگی و مردانگی و گاهی سرشار از حقارت و درماندگی...

 

(۰) دیدگاه